هر چی می خواهی بنویس
دل تنگم بنویس
|
دل نوشته
دریاها غرق خشکی خشکیها خیس بارون چشمای خیس از اشک اشکای غرق در خون طپش طپش های تیغ روی رگای امید فصل شکستن دل شروع شک و تردید ......
نوشته شده توسط دل بارون
نویسنده : تینا | ساعت 13:20 روز یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
| لینک ثابت
هر چه باشی دوست دارم
هر چه باشی دوست دارم
من این شب زنده داری را دوست دارم من این پریشانی را دوست دارم بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارم چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم به عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم من این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم من این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
...
ادامه مطلب
نویسنده : تینا | ساعت 14:44 روز سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
| لینک ثابت
خودم برایش میگویم
خودم برایش میگویم
چند روز پیش دختر کوچولوی سه سالهی یکی از دوستانم که اومده بود خونه یما با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند
مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه
هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آنها را شریک کردیم در روزمرگیهایمان
گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد
ولی من چه؟؟هنوز... ترس های کودکی ام پا برجاست ناخوابی های من و شنیده هایی از دیو و غول کاش بیشتر از صورت مهربان خدا می گفتند
ادامه مطلب
نویسنده : تینا | ساعت 10:55 روز سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
| لینک ثابت
از تفکرات منفی درباره خود بپرهیزید
از تفکرات منفی درباره خود بپرهیزید
اگر عادت دارید دائم بر روی کمبودها و نقاط ضعف خود تاکید کنید، این عادت را کنار بگذارید و به جنبه های مثبت خود (که بسیار زیاد هم هست) فکر کنید.
هنگامی که بیش از حد از خود انتقاد می کنید، درباره یک نکته یا حرکت یا رفتار مثبتی هم که داشته اید فکر و برای خود بازگو کنید. هر روز چند کار یا رفتاری که انجام داده اید و موجب رضایت و شادی تان شده است را بر روی کاغذ بنویسید.
هدف تان انجام کار باشد نه انجام کامل و بی نقص آن؛ همچنین گاهی بعضی از افراد به حد کمال رسیدن را مانعی برای زندگی خود می کنند و در نتیجه تا به آن حد مطلوب نرسند کاری انجام نمی دهند و در واقع زندگی خود را متوقف می کنند در صورتی که باید نقاط مثبت را دید و کار را انجام داد و از آن لذت برد.
اشتباهات را فرصتی برای یادگیری در نظر بگیرید؛ همیشه به خود بگویید که هرکسی ممکن است اشتباه کند و از اشتباه کردن نهراسید، اشتباه بخشی از یادگیری است.
کارها و تجربیات جدید را امتحان کنید؛ انجام کارها و فعالیتهای متفاوت در شناخت استعدادها و توانایی های تان کمک بزرگی به شما می کند همچنین در نتیجه کسب مهارت های جدید احساس غرور و رضایت به شما دست می دهد.
آنچه را که می توانید، تغییر دهید و آنچه را که نمی توانید، مشخص کنید؛ درباره عادات و خصلت های خود فکر کنید. اگر دریافتید که برخی از آنها شما را ناراحت می کند، برای تغییر آن اقدام کنید، اما اگر چیزی است که نمی توان آن را تغییر داد (مانند قد) سعی کنید از آنچه که هستید لذت ببرید و سازگاری کنید.
اهدافتان را مشخص کنید؛ فکر کنید چه کاری دوست دارید انجام دهید و سپس برای انجام آن برنامه ریزی کنید و طبق برنامه جلو بروید.
از نظرات و عقاید خود احساس رضایت کنید؛ از بیان افکار خود ابایی نداشته باشید.
به دیگران کمک کنید؛ با این کار احساس می کنید مفید هستید که خود در اعتماد به نفس نقش مهمی دارد.
ورزش کنید؛ با ورزش از استرس رهایی می یابید و سالم تر و شادتر خواهید بود.
تفریح کنید؛ از وقت خود لذت ببرید، با دوستانتان معاشرت کنید و زندگی خود را با افکار منفی متوقف نکنید.
افرادی که اعتماد به نفس بالایی دارند به راحتی با دیگران دوست می شوند، شادترند و روابط بهتری با همکاران، همسالان و ... دارند و با آرامش و راحتی با اشتباهاتشان کنار می آیند. هیچ وقت برای به دست آوردن اعتماد به نفس سالم و مثبت دیر نیست. اعتماد به نفس از جمله مهارت های زندگی است.
نویسنده : تینا | ساعت 14:50 روز یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
| لینک ثابت
طرز تفکر
طرز تفکر یک سگ: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. پس حتما اونا خدای من هستند
طرز تفکر یک گربه: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. حتما من خدای اونا هستم
اگر خوب به این جملات فکر کنید، انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخوردار هستند. عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار غرور کاذب میشن
نویسنده : تینا | ساعت 15:16 روز سه شنبه بیستم دی 1390
| لینک ثابت
تاریک تاریکم
تاریک تاریکم به گریه نزدیکم
خورشیدو روشن کن تنهاییمو کم کن
پیشم بیا کم کم از سایه می ترسم
دردامو درمون کن آغازو آسون کن
غمگین غمگینم یه بغض سنگینم تنها تر از مهتاب رو خواب یه مرداب
دست تو پیدا نیست عطر تو اینجا نیست
نه من نمی تونم
بی تو نمی مونم
دور از تو خواب من خواب پریشون شد
قناری تنها موند پروانه ویرون شد
آه ای پری برگرد تو برزخ افتادم
برس به فریادم برس به فریادم
خواننده : حامد بهداد
نویسنده : تینا | ساعت 23:29 روز یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390
| لینک ثابت
خسته ام
از این چشم که خوابامو تعبیر کرد از این دل که یک روز یک جا گیر کرد از این پا که وقتی رسید دیر کرد خسته ام خسته ام از این کوچه ی خاطرات و سکوت از احساس این فاجعه تا سکوت از این آینه چهره ی روبروت خسته ام خسته ام خسته ام از آسمون از زمین آدما من تو را دارم اینجا فقط ای خدا خسته از بغضی که مانده باز تو گلوم دفتر زندگیم بسته شد نا تموم مث من کسی توی دنیا نبود کسی شاید اینجوری تنها نبود دلم از غم لحظه ها می گرفت از این روزگاری که با ما نبود خسته ام منو بی خودت راهی قصه کردی دل عاشقم را پر از غصه کردی کسی حرف این خسته را گوش نکرد دلم این شکستو فراموش نکرد خسته ام
از آسمون
از زمین
آدما
من تو را دارم اینجا فقط ای خدا
خسته از بغضی که مانده باز تو گلوم دفتر زندگیم بسته شد نا تموم
نویسنده : تینا | ساعت 1:31 روز جمعه چهارم آذر 1390
| لینک ثابت
نامه زن ایرانی به مرد هموطنش
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟” سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“ در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“ در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی! تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است اما من دیگر: احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم. احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی. احتیاجی ندارم که توحامی باشی خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم. با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم. من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم. به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند. امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی. حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت. روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست وهمراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.
نویسنده : تینا | ساعت 22:26 روز دوشنبه سی ام آبان 1390
| لینک ثابت
یک سال گذشت
نویسنده : تینا | ساعت 9:35 روز دوشنبه سی ام آبان 1390
| لینک ثابت
دل نوشته
روزی دختری با قلبی به اندازه خورشید درخشید معد ل خوبی هایش الگــــــوی هر احساسی شد
هیچ دیده ای نسیم پاییزی یاشنیده ای پیام بـــــــــرگ پاییزی نسیم از برگ پاییزی خبر از آمدن بهـــــــــــــار میدهد فصل وجـــــود پاییزی ام
با خبر آمدن بهـــــــار گل باران میشود
دارم 2تا
نوشته شده توسط _.-*((MoHaMaD))*-._
نویسنده : تینا | ساعت 0:26 روز دوشنبه سی ام آبان 1390
| لینک ثابت
|